- » آذر 1385 (5)
- » دی 1385 (3)
- » بهمن 1385 (5)
- » اسفند 1385 (6)
- » فروردین 1386 (4)
- » اردیبهشت 1386 (2)
- » خرداد 1386 (1)
- » تیر 1386 (3)
- » مرداد 1386 (13)
- » شهریور 1386 (4)
- » مهر 1386 (2)
- » آبان 1386 (1)
- » آذر 1386 (1)
- » فروردین 1387 (1)
- » تیر 1387 (1)
- » مرداد 1387 (1)
- » شهریور 1387 (1)
- » بهمن 1387 (1)
- » اردیبهشت 1388 (4)
- » تیر 1388 (1)
- » مرداد 1388 (1)
- » آبان 1388 (1)
- » آذر 1388 (4)
- » دی 1388 (2)
- » بهمن 1388 (5)
- » آبان 1389 (2)
- » بهمن 1389 (2)
- » دی 1390 (2)
- » بهمن 1390 (1)
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
فرجع البصر هل تری من فطور
عجـــب بی پرده یـــــار از ما ربوده عقل و هوش
عالمی می افکند با گوشه چشمش در خروش
در هم و بر هم شده در پیش چشمم سوت و کور
لیک آمد ((هل تری)) یک لحظه حتی ((من فطور))
مروری بر گذشته
به نام خالق یکتا
امشب در جایی آرام نشستم و تمام آنچه را که طی این چند سال نوشته بودم را مرور کردم. نوشته هایی که با عاشق شدن من آغاز شدند و این آغاز با شکوفایی حس شاعرانه من مصادف بود.
من از 16 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم و تمام درد دل هایی را که با هیچکس نمی شد آرامش بخشید در آن ریختم و حالا مردی 22 ساله هستم با کوله باری از تجاربی که شاید به سنگینی بیش از این سالها باشد.
در این سالها با معنای زندگی، تنهایی و عشق کمابیش آشنا شدم.
آموختم که معنای عشق بی نهایت است و جز در وجودی بی نهایت تحقق نمی یابد.
شاید برای خیلی ها این تصور مشکل یا حتی غیر ممکن باشد اما همیشه به امید آمدن روزهایی بهتر هستم نه در حسرت گدشته. روزهایی بهتر که شاید شادتر هم نباشند.
روزهایی که مرا بیش از امروز با رمز و رازهایی که در هستی حاکمند آشنا کنند. روزهایی به معنای کلمه پربار.
و می گویم.
می گویم تا بمانم.
هنوز عاشقم
تنهایی
تمام شما انسان ها تنهایید.
شک نکنید.
برای اینکه به شما ثابت شود به این موضوع فکر کنید که آیا تمام کسانی که فکر می کنید با وجودشان تنهایی شما پر شده تحت تمام شرایط ممکن با شما خواهند بود؟
((کل نفس ذائقه الموت))
پس شما همیشه تنهایید و این برای شما نعمتیست اگر به آن پی برده و از آن به خوبی بهره ببرید پس سعی نکنید از آن بگریزید یا خود را در توهمات خود غرق کنید.
این مطلب کلید موفقیت شماست
کاش بودی یا رسول الله
کاش بودی یا رسول الله تا اینقدر تنهایی نبود
عشق را جز درنگاهت هیچ معنایی نبود
کاش بودی تا در این شهری که دیگر بوی عطر یاس نیست
راه جویان را دگر غیر از تو آقایی نبود
حرف هایی در دلم می سوزد و می سوزدم مولای من
کاش بودی تا سرم را جز تو سودایی نبود
.: میروی و در این غریبستان بیتو دق میکنند سلمانها :.
به گزارش خبرگزاری فارس، یوسف رحیمی به مناسبت وفات پیامبر اکرم (ص) شعری در سوگ ختم المرسلین سروده است. این شعر به شرح زیر است:
آمدی با تجلیّ توحید
به زمین آوری شرافت را
ببری از میان این مردم
غفلت و کفر و جاهلیت را
ولی افسوس عدهای بودند
غرق در ظلمت و تباهیها
در حضور زلال تو حتی
پِیِ مال و مقام خواهیها
سالها در کنار تو اما
دلشان از تب تو عاری بود
چیزی از نور تو نفهمیدند
کار آنها سیاهکاری بود
در دل این اهالی ظلمت
کاش یک جلوه نور ایمان بود
بین دلهای سخت و سنگیِشان
اثری از رسوخ قرآن بود
چه به روز دل تو آورده
غفلت ناتمام این مردم
در دل تو قرار ماندن نیست
خستهای از مرام این مردم
آخرین روزها خودت دیدی
فتنهای سهمگین رقم میخورد
و شکوه سپاه پر شورت
باز با خدعهها به هم میخورد
پیش چشمان گریه پوشت باز
برق ظلم را علم کردند
ساحتت را به تهمت هذیان
چه وقیحانه متهم کردند
لحظههای وداع تو افسوس
دل نداده کسی به زمزمهات
یک جهان راز و یک جهان غم داشت
خنده گریهپوش فاطمهات
بعد تو در میان اصحابت
چه میآید به روز سیره تو
میروی و غریب تر از پیش
بین نامردمان عشیره تو
خوش به حال ستارگانی که
با طلوع تو رو سپید شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در رکاب شما شهید شدند
میروی و در این غریبستان
بیتو دق میکنند سلمانها
دستهای علی و زخم طناب
وای از این ظاهراً مسلمانها
راه توحیدی ولایت را
همگی سد شدند بعد از تو
جز علی و فدائیان علی
همه مرتد شدند بعد از تو
حیف خورشید من به این زودی
حرفهایت ز یاد میرفت و ...
در کنار سقیفه ظلمت
هستی تو به باد میرفت و ...
شاهدی این همه مصیبت را
این غم و درد بینهایت را
آه اما کسی نمیشنود
غربت سرخ نالههایت را:
چه شده از بهشت روشن من
اینچنین بوی دود میآید
از افقهای چشم مهتابم
نالههایی کبود میآید
این همان کوثر است ای مردم
پس چه شد حرمت ذوی القربی
آه آیا درست میبینم
آتش و بال چادر زهرا
آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا کردید!
بر سر یاس دامن یاسین
بین دیوار و در چه آوردید!
غربت تو هنوز هم جاریست
قصه تلخ خواب این مردم
منتظر در غروب بی یاریست
سالها آفتاب این مردم
ای همسفر...
گوشه جایی در دلت می خواهم آیا می دهی؟
هرچه دارم می دهم با یک نگاهت؛ می خری؟
خسته از نا مهربانی ها پر از تنهاییم
این غریب از آشنایان را تو با خود می بری؟
همچو پاییزم ببین سبزینه هایم زرد شد
در زمستانم ؛ مخواه ؛ آیا بهارم می دهی؟